تبلیغات
ابرهیم بهزاد

ابرهیم بهزاد

قطار رفت و مانده ام...به كدام دست...تكان می خورم

اینجا  magiran.com/n3314917   بخوانید


آخرش
"اولِ شاهنامه"چاب شد


از کلاه گشاد ماکیاولی تا پیشنهاد ازدواج احمدی‌نژاد
ابراهیم بهزاد

در فصل ١٤ کتاب «درباب شهریار» (درباب شهریار. تیم فیلیپس. ترجمه مریم تقدیسی. نشر ققنوس. ١٣٩٠. ص٥٢) از قول ماکیاولی آمده است: «کلاه بزرگی برای خود بخرید» و در ادامه همین مطلب آمده است: «موردتوجه واقع‌شدن سخت است و افراد بسیاری هم هستند که بی‌سروصدا به هدفشان دست پیدا می‌کنند»
(همان ص ٥٢).
قضیه از این قرار است که آقای احمدی‌نژاد در پاسخ به سؤالی درباره انتخابات گفته است: «نامزدهای انتخابات هم در دوره نامزدی با هم دوست باشند و هم بعد از ازدواج همدیگر را دوست بدارند». آقای کریم ارغنده‌پور در ‌جواب این صحبت آقای احمدی‌نژاد در صفحه ٢٠ «شرق» به تاریخ شنبه ١٧ بهمن ١٣٩٤ نوشته است: «ادبیات احمدی‌نژاد در برابر افکار عمومی بیش از آنکه مسئولانه باشد، خنک است...».
به نظر من، اتفاقا جناب احمدی‌نژاد با توجه به موفقیت در دو دوره ریاست‌جمهوری نشان داده است که در این بستر تاریخی شیوه گفتمان را خوب می‌شناسد و درحالی‌که در عالم سیاست «بدنامی» بهتر است از «گمنامی»، پیشنهاد ازدواج آقای احمدی‌نژاد به کاندیداهای مجلس هیچ از کلاه گشاد ماکیاولی کم نداشته و بلکه شاید این‌چنین اظهاراتی که عادت مألوف آن جناب است مانع از گمنامی‌شان نیز بشود. ضمن اینکه، حال که صحبت از «ماکیاولی» و «احمدی‌نژاد» به میان آمد، واجب شد در این خصوص چند سطر دیگر نیز بنویسم، باشد که نه به جناب ماکیاولی ظلم شده باشد و نه بر آقای احمدی‌نژاد جفایی برود. برخلاف تصور غالب، ماکیاولی حداقل این قدرت را داشته است که کسی مانند «تیم فیلیپس» درباره‌اش بنویسد: «اگر او را در مقام پیشتاز رنسانس نادیده بگیریم اشتباه کرده‌ایم» (همان، ص ١٠) و البته بماند که کسانی مانند «فردریک کبیر، لویی چهاردهم، ناپلئون، بیسمارک و هیتلر و...» طرفدار او بوده‌اند (همان، ص ١٠) و البته هنوز هم کسانی هستند که از نظریات او دفاع می‌کنند و معتقدند: «نوشتن این کتاب درواقع واکنشی بوده که ماکیاولی در مقابل دنیای آن روزگار نشان داده است: او می‌خواست شهریاران کشورش قدرتمند باشند چون قدرت با خود ثبات می‌آورد». (همان، ص١٠)
به بیانی، دستورالعمل‌های ماکیاولی چنان مورد توجه قرار گرفته است که «طی پانصدسالی که از مرگش می‌گذرد، افراد بسیاری در سراسر دنیا ایده‌های او را به کار بسته‌اند» (همان، ص ١١).
باوجوداین، جالب است بدانید خیلی از کسانی که از دستورات ماکیاولی برای رسیدن به قدرت استفاده کرده‌اند، علاقه‌ای به افشای این مطلب ندارند (همان، ص ١١).
باوجوداین لازم است این را هم بگویم که در خیلی از موارد نیز تشابهاتی در رفتار برخی از سیاست‌مداران با دستورات ماکیاولی وجود دارد که نمی‌شود این اشخاص را به پیروی مستقیم از ماکیاولی متهم کرد، که در ادامه من به مواردی اشاره می‌کنم که بیشتر می‌تواند ناشی از طرز تفکر افراد باشد تا اجرای موبه‌موی فرامین ماکیاولی. ولی در هر صورت وجود این شباهت‌ها که شاید در فرصتی دیگر به تفصیل به آن پرداخته شود، خالی از لطف نیست.
در فصل ٥ کتاب «در باب شهریار» ضمن آوردن دستورالعمل‌های ماکیاولی، سخنی از «آبراهام لینکلن» آورده می‌شود. از قول لینکلن آورده شده: «احساسات عموم مردم همه‌چیز است. با آن شکستی در کار نیست و بدون آن موفقیت محال است» (همان، ص ٢٥).
سخن لینکلن به‌عنوان چکیده‌ای از دستورات ماکیاولی آورده شده است. در این بیان «احساسات مردم» نشانه‌گیری شده است و نه عقل و علم و درایت آنها و البته در طول تاریخ ملل مختلف شاهد رفتارهایی از حاکمان مختلف بوده‌ایم که در جهت تحریک احساسات مردم انجام و گاه موجب پیروزی و زمانی به علت محاسبات غلط باعث شکست شده است. اما در این مورد خاص، در زمان ریاست آقای احمدی‌نژاد تحریک احساسات در مواردی بسیار ماهرانه انجام می‌شد که در اینجا فقط به دو مورد معروف اشاره می‌شود، چراکه مخاطبان از کل ماجرا بی‌خبر نیستند. اولین مورد، اظهارنظری بود از معاون اول وقت ریاست‌جمهوری که از قول یک عرب‌زبان نقل کرده بود که «اگر بنا بود بعد از حضرت محمد(ص) پیامبری برانگیخته شود آن شخص احمدی‌نژاد بود».
مورد دوم قضیه هاله نوری بود که اطراف آقای احمدی‌نژاد را احاطه کرده بود، که به نظر من این دو مورد در آن زمان کارکرد خاص خود را در میان عده‌ای از مردم نشان دادند.
علاوه بر اینها در همین کتاب آمده است: «باید با خشونت ملایمت برخورد کنید، ولی به قول ماکیاولی اگر به مشکلات اجازه دهید بزرگ شوند، هر اقدامی نوشداروی بعد از مرگ سهراب خواهد بود» (همان، ص ٢٧).
در خیلی از کشورها گران‌شدن برخی از اقلام مورداحتیاج مردم باعث بروز مشکلات زیادی می‌شود ولی به یاد داریم که در زمان ریاست‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد قیمت مواد غذایی به طرز سرسام‌آوری افزایش یافت و البته که در چنین زمانی به قول ماکیاولی ملایمت مؤثر‌تر از خشونت است و در زمانی که مثلا گوجه می‌تواند خطرساز باشد چه جوابی ملایم‌تر از اینکه رئیس‌جمهور بگوید: بهتر است، بیایید و از محله ما گوجه خرید کنید.
در آخر به نکته‌ای از ماکیاولی اشاره می‌کنم بی‌آنکه مدعی باشم آقای احمدی‌نژاد حتی این نصیحت ماکیاولی را شنیده باشد یا اینکه مدعی باشم که ممکن است «مسکن‌های بی‌حساب‌وکتاب مهر» یا طرح نیم‌سوز «یارانه» از این گونه باشد. ماکیاولی در فصل سوم شهریار می‌گوید «ضعفا وارث زمین نیستند، ولی اگر از آنها حمایت کنید، به شما کمک می‌کنند تا وارث زمین باشید» (همان،‌ص ٣١)http://sharghdaily.ir/News/86008/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C--%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF


این روزهامی توانست نمایش اراده ی معقول عمومی باشدـافسوس درشهرهای کوچک هنوزنمایش ایل بازی ونمایش ماشین وجمعیت است.آنهم تکاپوی برخی درنمایش خوددرچند ستادانتخاباتی گاه ازنیازشدیدوگاهی برای پرکردن اوقات اضافه ای که درروزهای معمولی روزهابه کندی می گذرد.

بگذریم .امروزیکصدوچندنفرازوبلاگ من دیدن کردندوروزهای قبل هم کم وزیادبازدیدداشته ام امادریغ ازنقدی ویانظری
قربان شمابهزاد


آقای سروش برای مطلب من باعنوان،،فردوسی افغان هم هست جواب ذیل رافرستاده ومن موندم چی بگم؟

نوشته؛
پنجشنبه 30 مهر 1394 08:55 ق.ظ
با درود به ایرانیان...اقا شما از اون وطن فروشهای بی هویتین اخه مرتیکه بی خود میکنی با هویت و ریشه ما بازی میکنی افغانیها این مغول زادها دشمن ایرانیان هستند تو همه دورهای تاریخی دشمن ما بودن و خوی وحشیگری و مغولی دارن از اشرف اوغان هون یا ماساژت ها بلخی ها جدیدا هم به ناموسمون تجاوز میکنن فقط باید بگم نظرتو بزار تو خشتکت مرتیکه تازی زاده.


سلام

مدتی بی حوصله بودم میخوام باز مطلب جدیدبذارم
همین امروزوفردا


نیسم بهارملتهب کرده باغ را
وشهر
شهربینوای من 
گاهی
نفسی می کندتازه 
به اتفاق درختان پیر...
کوچه راصبح
صدای گیج جارچیان
ازخستگی مسموم گذشته شب
بیدارمی کند
دیگرکسی
باصدای خروسان
به کوه نمیزند
به دیدن گلهای نوظهور
سپاه منظم سبزه های دشت
بلوغ طلایی خوشه های مغرور...
کوچه راخواب 
کوچه راخواب
برداشته است
بهزاد.خرداد۱۳۹۴


درمورد/مولف/خیلی نظرات ضدونقیض وجودداره که نمی خوام تواین مجال اندک پیگیرشون

بشم فقط به یه نکته جالب برخوردم که برام جالب بودحیفم میادنگم /مرگ مولف/به اسم رولان بارت
ثبت شده وهیچکیم هیچی نمیگه مگراینکه بخوان یکی دوتاهمکارمثل میشل فوکووژولیاکریستوارادرکنارش
نام ببرن ولی اگه من بگم اگوستین قدیس خیلی قبل
به نوعی به مرگ مولف اشاره کرده لابدتعجب میکنید
.آگوستین برا تصحیح متن شرایطیومیگه که یک موردش
دقیقن مرگ مولف میشه.ظهرامن میخوابم بقیشو توپست 
بعدتوضیح میدم.بای خاب


         لهجه ی عجمی          برای ایراندخت میرهادی
                                             (روزی مثل همیشه شوریده وخراب...
                                                             زنی رنجورراکنارخیابان دی
داورامعاینه
                                                            کردومثل همیشه تکه
ای کاغذازپیاده روبرداشت
                                                           وچون مدادهمراهش نبود باماتیک نسخه ای برایش نوشت ...


باران می آید
به لهجه ی عجمی

وعابران
خیسان عرق زده

حال هایشان به هم می خورد

باران می آید
وگنجشکان خیس روح
به آغوش_پناه نمی رسند

باران می آید
به لهجه ی عجمی

ومن
دوباره
بیماری زبانم شعرمی شود
                                        زنی نشسته مارا تیک می زند
                                     زنی که نسخه اش ماتیک می زند


11قطره باران

1

باران!

پس از سال ها

نشسته ام

روی همان سنگ ِ

رعد خورده ی ِ سیاه

و

 قطره

قطره

می چکانمت روی زبان

این شعر ِ

داغ دیده

 

2

این لباس های

خیس ِ آب رفته

حریف استخوان های کشیده ام نبود

 

3

در من

اتفاقی

سرک کشیده بود

 

4

می آمدی و کوچه

ختم نمی شد

به خانه ی پدری ام

 

5

باد

بار

باز

باران

روی زبانم نمی چرخد

 

6

تو می آمدی و

باران هم

لکنت این زبان ِ جوان هم...

من در محاصره ی

«بیناشعریت بلوم»

غوطه می خوردم


7

می آمدی

گیسو رها کرده

در مسیر باد

ترست نبود

کزین همه چشم تیز

زخمی رسد

خدای ناکرده

به گونه هات

 

8

می آمدی

خنده کنان

از مسیرِ همیشگییت

بی اعتنا

به این همه

لب و انگشت

که به دندان می گزند

 

9

می آمدی و

به ایهام

خبر می رسید

خوش باش!

که باران

در حال

باریدن است


10

لبخند زدی و

رفتی و

من

تحقیر شدم

«تراژدی نتیجه ی سو تفاهم کاراکترهاست»

 

11

بوی ِ

          زمینِ

                   باران خورده

می دهد

خاک ‌ِ این

گور غریب

 (به پیشنهادآقای علی سالاری قطره7 به خانه ی10آمد.سپاسگزارم)

                             هفدهم بهمن 1390


پاییزان

پنجره را

روی پاییز میبندم

درخت همسایه

ناخن می کشد

به شیشه...

درخت همسایه 

نسیم خنک پاییز را

صدای مرگ می بیند

و صورتش به زردی می زند

جوری که بی عینک هم 

ترسش را می شود تشخیص داد

من اماآنقدرپاییزدیده ام

که عینک همبزنم

زردی صورتم

پیدانیست

امسال

تعدادمردگان پاییز

با تابستان گذشته

برابر بود 

تمام فصول

مرده هاو زنده ها

برابرند

من امااز دقیقه ها می ترسم

وگرنه پاییز

تنهافصل دیگری است

با مرده هایی برابر





در من
ویتنامی
كنگوای
عراقی...
در من
مداااام
شعله ی جنگی
زبانه می كشد
بیاویزید مرا
بر صلیبی سرخ
 
اردیبهشت 1391


سلام.بااینکه مدتهاست صفحه ام رابروز نکرده ام باکمال تعجب میبینم بعضی دوستان مراجعه میکنند

سعیم اینست کارهای جدیدم راتقدیم کنم حالاهم
البته چیزی به خاطرم نمیرسد جز:

کلک دلم را
ببند
لب همین دریای شور
بی عشق
هیچ اقیانوسی آرام نیست

شبخوش روزگاربکام


گاهی درتندرکس دیگری هست که بجای ما فکرمیکند
/احتمالن جمله ای از فاکنرباترجمه صالح حسینی/
اگه میتونستم یکباربرا همیشه تمومش میکردم.سه هزاروپونصدتومن هزینه داره.بقیشم که به تومربوط نمیشه.خلاص...خلاص.ولی یکنفربایدباشه که بهت گزارش بده وگرنه اصلن مزه نمیده وتوبیخبرازهرجا مثل یه توله که زیرچرخ ماشین افتاده فقط تلف شدی.همین.
یکی میگفت یه گربه رودیده که زیرچرخ ماشین له شده بعددیده که دوس پسرش باچه مصیبتی جنازشو به دندون کشیده وازمحل دورکرده.
زندگی چه کیفی ممکنه داشته باشه وقتی که تقلای دوستتونبینی که میخادتورو ازمهلکه نجات بده...بهزادبداهه


جرم شعرهای نگفته ام /
به پای تو/
خون روزهای مرده ام/
به پای تاک/
تا کم به من زخم برسدازروزگار
/لختی کنارتو لم داده ام به انتظار…

بهزاد