/بخودت نمی رسی/

کوه
گرمِ دزدیدنِ روزبود

ومن
تب آلوده ومغرور
ایستاده برمیانِ خویش
آخرین بوسه های خورشیدرا
بوسه ای حواله می کنم

روز
گرمِ دزدیدنِ کوه بود

ومن
تب آلوده ومغرور
ایستاده برمیانه ی روز
باخودم می گویم
خورشیدکه ازنیمه گذشت
هیچگاه به خودت نمی رسی

بهزاد