قسمت دوم مصاحبه ی من با «كتاب هفته»


ابراهیم بهزاد

فایل پی دی اف بخش دوم مصاحبه

(لازم به یادآوری است كه نام ادبی اینجانب در آن دوره زریران بوده است)

س: مشخصاً چه نمونه ها و شواهدی سراغ دارید كه شاهنامه پژوهان سلف آثار خود را از روی دست مستشرقان نوشته اند ؟

ج: در "اول شاهنامه" نمونه های زیادی را نام برده ام، قبل از هر چیز این سرقت و كپی برداری در تصحیح انجام می گیرد تا جایی كه خود نویسندگان ایرانی هم به این قضیه اعتراف می كنند . آقای مهدی قریب در این باب نوشته است : شاهنامه های چاپ ایران در چند دهه اخیر ... از روی یكی از چاپ های"ماكان" ؛ "موهل" و "فوللرس" گاه حتی بدون هیچ تغییری رو نویسی شده است .


در زمینه معرفی حماسه و متون حماسی و بن مایه های اساطیری هم نویسندگان ما همچنان وامدار خارجی ها هستند. كتاب "حماسه سرایی در ایران" نوشته دكتر ذبیح الله صفاكه تا به امروز مورد اقبال و توجه نویسندگان و دانشگاه ها بوده و هست. در "اول شاهنامه" من قسمت های مختلف این كتاب را با "كیانیان" و "نمونه های نخستین بشر و نخستین شاه" نوشته آرتور كریستین سن و "حماسی ملی ایران" نوشته تئودور نولد كه مقابله و مقایسه كرده ام ، بی شك آقای دكتر صفا مطالبش را از روی دست خارجی ها رو نویسی كرده است . جالب اینكه نویسندگان معاصر این رویه را تا به امروز نیز ادامه داده اند . "نامه باستان"  نوشته میرجلالدین كزازی یكی از آخرین كتاب هایی است كه در باب شاهنامه نوشته شده است . دكتر كزازی در این كتاب از منابع حاضر و آماده مستشرقان رو نویسی كرده است ولی متاسفانه در مقدمه كتاب می خواهد از زیر بار این استفاده رایگان و بی درد سر شانه خالی كند تا همه چیز به حساب خودش تمام شود ،‌ به همین خاطر علت استفاده از منابع خارجی را "دوری از وطن" اعلام می كند و علاوه بر این از ذكر مستقیم منابع خارجی هم سر باز می زند و علت نیاوردن پانوشت ها را "پرهیز از گرانباری پانوشت ها" ؟ ! بیان می كند . كتاب های دیگری هم مانند "فرهنگ نام های شاهنامه" نوشته رستگار فسایی و "از رنگ گل رنج خار" از دكتر سرامی به چاپ رسیده كه به بسته بندی و طبقه بندی اسامی و جریانات و اتقاقات شاهنامه پرداخته اند . چند كتاب دیگر هم در همین زمینه های طبقه بندی و دسته بندی و كار های آماری به چشم می خورد كه فعالیت هایی صرفاً مكانیكی و غیر خلاق بوده كه مورد توجه خود دانشگاهیان هم قرار نگرفته است . تنها كتاب هایی كه نویسندگان ایرانی بدون توسل و تكیه به خارجی ها نوشته اند تفسیر برخی از داستان های شاهنامه است . به عقیده من این تفسیر ها می بایست معرف خوبی برای شاهنامه بوده و نمایانگر نیمه پنهان عظمت حماسه و شاهنامه باشند . در تفسیر یك اثر حداقل باید به لایه های نا مكشوف آن پرداخته شود و یا قسمت هایی از ظرافت ها و زیبای ها و عظمت كار كه به چشم هر كسی نمی آید به نمایش گذاشته شود. حداقل اینكه اثر درست معنی شود و دسته كم اینكه تفسیر باید به گونه ای باشد كه مختصری را هم از اثر معرفی كند .

كارهایی كه نویسندگان معاصر در زمینه تفسیر داستان های شاهنامه انجام داده اند به هیچ كدام از این نیاز ها جواب نداده اند. بی شك این آثار در بی توجهی شاهكاراند .

س: شما حتماً برای این قضاوت های قاطع خودتان دلیل هم دارید ؟

ج: نمونه اشتباه فاحش نویسندگان معاصر شرح هایی است كه بر داستان "رستم و اسفندیار" نوشته اند . اینها به خاطر برداشت غلط شان داستان را "تراژدی قدرت" معرفی كرده اند،  در تفسیر ندوشن و مسكوب و كزازی و رستگار فسایی و مصطفی رحیمی و شمیسا و همه و همه گشتاسب موجود حقیری است كه فرزندش را به خاطر حفظ تاج و تخت به كشتن می دهد .

س: مگر شما غیر از این فكر می كنید ؟ 

ج: مگر آنها برای فرزند كش بودن گشتاسب در شاهنامه دلیل دارند ؟ قبل از اینكه من برای تبرئه گشتاسب از فرزند كشی محتاج دلیل باشم شما و نویسندگان معاصر برای فرزند كشی گشتاسب محتاج دلیل هستید ، چون گشتاسب در متون پهلوی و اوستایی چهره ای مقدس است و تصویری كه معاصران در اثر عدم درك صحیح داستان از وی ارائه می دهند آن قدر متفاوت و عجیب است كه توضیح و دلیل و برهان مضاعفی می طلبد ؛كاری كه معاصران از عهده اش بر نیامده و نمی آیند . من اشتباه نویسندگان معاصر را در "اول شاهنامه" ریشه یابی كرده ام . در اینجا فقط به اختصار می گویم كه در گذر زمان از داستان های حماسی روایت های متفاوتی بوجود آمده است .

در آثار گذشتگان این داستان هم متفاوت روایت شده است . در اخبار الطوال دینوری این داستان یك غزوه دینی معرفی شده است در مروج الذهب مسعودی به آن اشاره كوتاهی شده است ، در كتاب "آفرینش و تاریخ" نوشته مطهر ابن طاهر مقدسی داستان رستم و اسفندیار نیامده ،‌ولی به دستیاری سیمرغ اشاره شده است ، در آثار الباقیه بر خلاف شاهنامه رستم در خدمت گشتاسب است و به فرمان او عمل می كند و ... در هیچكدام از این آثار خبری از فرزند كشی نیامده است . با این وجود تاریخ طبری ( تاریخ الرسل والملوك ) به حسادت گشتاسب نسبت به فرزندش اشاره كرده است و بعد ار آن در تاریخ بلعمی و تاریخ ثعالبی هم همین قضیه تكرار شده است . باید توجه داشت كه تاریخ بلعمی تقریباً‌ ترجمه تاریخ طبری است . تاریخ ثعالبی هم كاملاً تحت تاثیر تاریخ طبری است و زتنبرگ در مقدمه خود بر تاریخ ثعالبی روشن كرده است كه تاریخ طبری گاه توسط ثعالبی دقیقاً رونویسی و یا مختصر شده است .

پس ریشه گشتاسب ستیزی تاریخ طبری است و برای بی اعتباری طبری همین بس كه بلعمی می گوید محمد ابن جزیر طبری در این روایت ها احتیاط نكرده است كه كدام درست تر است و گاهی یك خبر از دو گونه مختلف و متناقض را روایت كرده است . آن وقت مثال می آورد كه طبری در جایی می گوید كه اسفندیار برادر زاده گشتاسب بوده و در جای دیگر می گوید اسفندیار پسر گشتاسب بود . جالب اینكه جناب بلعمی هم كه در این قضیه با احتیاط عمل كرده ، بهمن را پسر گشتاسب می داند . طبیعی است كه برای تفسیر داستان استناد و اتكاء به روایات و اقوال متعدد و متفرق باعث انحراف است . قبل از ایرانی ها برخی نویسندگان خارجی در كنار پژوهش و تصحیح به استناد تاریخ طبری در مورد این داستان اظهار نظرهای كوتاهی كرده اند كه همان اظهار نظرهای غلط ، ایرانی ها را به اشتباه انداخته است . آرتور كریستین سن یكی از كسانی است كه فضای داستان را درك نكرده و مقهور روایت طبری و بلعمی و ثعالبی شده و قصد اصلی گشتاسب را فرزند كشی بیان است . نویسندگان ایرانی به تقلید از این فرد بی اطلاع بدون استثنا گشتاسب را قاتل فرزند و جنایت پیشه و بد نام و لاابالی و دهن بین و تبهكار و ... معرفی كرده اند. آثار این نویسندگان نمونه ای از اتهامات بی دلیل و مدركی است كه چشم بشر به خود دیده است، اسلامی ندوشن ، شاهرخ مسكوب ، غلامحسین یوسفی ، مصطفی رحیمی ، كزازی ، شمیسا و صفا و ... چنان بیرحمانه و قاطع گشتاسب را متهم و محاكمه كرده اند كه برای خواننده چاره ای جز دشنام به گشتاسب و گریستن بر بیچاره اسفندیار باقی نمی ماند ، حال آن كه در روایت شاهنامه بر خلاف تاریخ طبری هیچ اثری از فرزند كشی وجود ندارد .

س: ولی همین نویسندگان كه می گویید با توجه به ابیات شاهنامه فردوسی به این نتیجه رسیده اند ، آیا غیر از این است ؟

ج: ابیات را برای رسیدن به روایت طبری و مطابقت با نظر نویسنده های خارجی به خدمت گرفته اند ، ساده بگویم نویسندگان ایرانی در این داستان به قضاوت طبری و كریستن سن و دیگران اعتماد كرده اند و به زور از فردوسی حرف كشیده اند بر علیه گشتاسب شهادت دروغ دهند .

س: لطفاً‌یك مورد خاص مثال بزنید .  

ج: در "اول شاهنامه" موارد بسیاری را مثال زده و كل داستان را بررسی كرده ام در اینجا فقط یك مثال كوتاه و مختصر و قابل طرح می توانم بیاورم : در حالی كه موارد مستند گویا و دقیق بسیاری وجود دارد .

در آغاز داستان رستم و اسفندیار گشتاسب برای سپردن پادشاهی به اسفندیار با جاماسب كه اختر شناس ( ستاره شمر ) اوست مشورت می كند ، این عمل گشتاسب باعث تعجب شدید نویسندگان شده است ، به عقیده ایشان گشتاسب می خواهد علیه اسفندیار دست به توطئه بزند به همین خاطر با جاماسب مشورت می كند تا حساب شده كار اسفندیار را بسازد ، در صورتی كه مشورت پادشاه با اختر شناس در متون قدیم مسئله كاملاً رایج و متداولی است كه در آثار گذشته به كرات تكرار شده است . سر دراز این بحث را به نمونه ای كوتاه می كنم كه از هر جهت به داستان رستم و اسفندیار شباهت دارد : در یادگار زریران گشتاسب قبل از جنگ با ارجاسب با جاماسب مشورت می كند و درست مانند این داستان از او می پرسد از پسران و برادران من چه كسی زنده می ماند و چه كسی می میرد ؟ جاماسب مرگ برادران و پسران گشتاسب را به او اطلاع می دهد و گشتاسب ناچار به جنگ تن می دهد و به مرگ عزیزانش راضی می شود ، چون خوب می داند از پیش بینی جاماسب كه گویای تقدیر است ، گریزی نیست . چیزی كه نویسندگان معاصر هرگز به آن توجه نكرده اند ، البته این نمونه كوچك خودش را در فضای كلی داستان نشان می دهد و حالا كه تك افتاده و به اختصار بیان می شود به قدر كافی گویا نیست .  

س: علاوه بر "اول شاهنامه" كتاب دیگری در دست چاپ دارید؟[1]

ج: بله، كتاب دیگری در دست چاپ دارم. كتاب كوچكی كه دلم نمی آید بسپارمش به چاپ چون كه از روز اول بنا نبود در ایران چاپ شود. قضیه از این قرار است: حدود دو سال قبل، خانم مهین شجاع ( نقاش ایرانی مقیم فرانسه)  وقتی كه مقادیری از پیش نویس های مرا در نقد مقاله معروف "مرگ مولف" رولان بارت خواند احساس كرد كه این هم وطن قدیمی ( یعنی من) می تواند از پس نقد علمی مقاله ی همسایه فرنگی مرحوش ( یعنی بارت) برآید. گویا طرح اولیه كار را به كریستوفر نامی هم نشان داده بود و ایشان هم پسندیده و حتی قول داده بود خودش به فرانسه ترجمه كند و همان جا بسپاردش به چاپ. ماهها طول كشید تا من كار را به اتمام رساندم و فی الفور برای خانم شجاع ایمیل كردم. بعدا متوجه شدم كه ایشان ماهی نیست كه در كشوری نمایشگاه نداشته باشد و به فراست دریافتم كه به لطف ذوق سرشارش سرش شلوغ تر از آن است كه كار مرا پیگیری كند و این فرصتی است كه از او تشكر كنم به خاطر اینكه باعث نوشتن "حیات مولف" شد و اگر فرصت دیگری هم پیش نیامد همینجا بگویم از اینكه فرصت نشد كاری برای حیات مولف بشود دلگیر هم نیستم. بعد از این قضیه خانم مرضیه ملكشاهی "حیات مولف" را به انگلیسی ترجمه كرد تا از طریق مكاتبه و ایمیل به دانشگاههایی كه طالب این تیپ كارها هستند معرفی كند. از بابت ترجمه بسیار از ایشان ممنون هستم ولی نتوانستم سر قولم بمانم و از ترس اینكه مبادا كتابچه نازنینم در گیرودار مكاتبات هرز برود زیر قول و قرارم زدم . و این روزها به این فكر می كنم كه شاید از طریق ناشران ایرانی چاپش كنم اگر چه به دلایلی قصد كرده بودم این كار را اول از همه در زادگاه رولان بارت چاپ كنم.



[1] این قسمت از مصاحبه در كتاب هفته چاپ نشده بود.