/آتش گلوم/

چه کودکانه
می گریست
روزی که پدر
راهی ِدهان گوربود...

دوچشم ِ
سر به راه
دوید میان
سکوت دشت

کودکی
ازسادگی های کوه
زبانه می کشید

چراغ های شهرمی خندید
هیچ چراغی درهیچ کجای جهان
برایش یادگارپدرنبود

به زیر می آمدم ازکوه
با زخمی که
نشسته بود
میان گلوم...

ودیگراو
کسی را
دوست نخواهدداشت
وهیچگاه
قهقهه ی کودکانه اش
کوچه ای را
سرشارنخواهدکرد
بهزاد