11قطره باران

1

باران!

پس از سال ها

نشسته ام

روی همان سنگ ِ

رعد خورده ی ِ سیاه

و

 قطره

قطره

می چکانمت روی زبان

این شعر ِ

داغ دیده

 

2

این لباس های

خیس ِ آب رفته

حریف استخوان های کشیده ام نبود

 

3

در من

اتفاقی

سرک کشیده بود

 

4

می آمدی و کوچه

ختم نمی شد

به خانه ی پدری ام

 

5

باد

بار

باز

باران

روی زبانم نمی چرخد

 

6

تو می آمدی و

باران هم

لکنت این زبان ِ جوان هم...

من در محاصره ی

«بیناشعریت بلوم»

غوطه می خوردم


7

می آمدی

گیسو رها کرده

در مسیر باد

ترست نبود

کزین همه چشم تیز

زخمی رسد

خدای ناکرده

به گونه هات

 

8

می آمدی

خنده کنان

از مسیرِ همیشگییت

بی اعتنا

به این همه

لب و انگشت

که به دندان می گزند

 

9

می آمدی و

به ایهام

خبر می رسید

خوش باش!

که باران

در حال

باریدن است


10

لبخند زدی و

رفتی و

من

تحقیر شدم

«تراژدی نتیجه ی سو تفاهم کاراکترهاست»

 

11

بوی ِ

          زمینِ

                   باران خورده

می دهد

خاک ‌ِ این

گور غریب

 (به پیشنهادآقای علی سالاری قطره7 به خانه ی10آمد.سپاسگزارم)

                             هفدهم بهمن 1390