/مسخره/

شب ازفرازِقله هایِ کوه
انداخت رویِ شهر
چادرِ سیاهش را

دزدیدجوانکی ازلایِ در
ازچشمِ دخترِ همسایه
نگاهش را

بادازمیانِ کوچه
... می دویدبه سمتِ دشت
یک نفربه اضطرار
بر میداشت کلاهش را

اینهاهمه هست
اماتونیستی
نیستی که پاک کنی
ازاشک نگاهش را
بهزاد