/برای گُردآفرینان/

دلت رابرداروبزن
به همین کوهِ پیشِ رو
سنگ میبارد
ازاین بی پیر
آسمانِ سر نابراه

ازمن چه مانده
جزهمین جمله هایِ خشمگینِ تکراری
... ازتوچه مانده
جز کابوسِ دهلیزی بی انتها

تیرمی کشددوباره قلبم
مراقب باش
درمن هنوز
خونِ سیاوشی
جوش می زند

قلبم دوباره تیرمی کشد
مراقب باش
درمن هنوز کمانِ آرشی
چشم به راست

چشم می گویم واسفندیاری
سرمی کشد
درونِ سینه ام
"پاک آیین مردی"
که قلبِ پدرشکست
به چوبِ گز
تیردرچشم هاش
ورستم
چشم نهاده
برآخرین شعبده ی زال
به التماسِ روزدیگری است

قلبم دوباره تیرمی کشد

دردی نمانده مردرا

"جهان آفرین تاجهان آفرید"
ندیده سواری چو گُردآفرید
بهزاد